[RB@Blog_Title]

ﭘﺪﺭﻡ میگفت:

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ب.ظ
  • نویسنده :
  • بازدید : [۶۱] مشاهده
  • دسته بندی : دسته: مطالب زیبا ,

ﭘﺪﺭﻡ میگفت:

ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎ ﺁﺑﺮﻭﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!!!
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺸﻪ ﭼﮏ ﻧﻮﯾﺲ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ!!!

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻫﺎﺵ ،
ﻧﯿﺸﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ؛ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺯﻣﻮﻧﻪ
*ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﻣﯿﺪﻥ؛
*ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺷﻮﻧﻪ؛
ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﻟـﯿـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩﻩ ،
                  ﺗﻮ " ﯾـﻮﺳـﻒ "ﺑﺎﺵ !!!

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ
ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻡ

ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﺣﻖ ﻣﯿﮕﻔﺖ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﻟـﯿـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ؛


ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪ " ﯾـﻮﺳـﻒ " ﺑﺎﺷﻢ


ادامه مطلب

یه روزی قلب من

جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۲۶ ب.ظ

یه روزی قلب من

فقط مال یکے بود...

اون یه نفــر قلبمو شیکوند و رفت...

خودم تنهایے رفتمو تیکه هاشو جمع کردم...

خواستم به هم بچسبونمشون نشد...

دستم با تیکه هاے قلبم ، زخم شد...

اشک ریختم"ناراحت شدم...

دلگیر شدم از کسے که قلبمو به اون روز انداخت...

آدم هاے زیادے اومدن تا قلبمو ازم بگیرنو برام درستش کنند

اما دست اونارو هم بریدم و قلبشونو انداختم زیر پام...

دلم میخواست همه مثل خودم زخم خورده بشن...

تا روزے که دلم عشق خواست...

اون موقع کسے نمیتونست قلب شکستمو نگه داره چون زخمیش میکردم...

پس هر تیکه از قلبمو دادم به یکے ...

اسممو گذاشتن لاشــــے ...

چون به قول خودشون هرز میپریدمو قلبم دست همه بود...

و اونے که بهم خیانت کرد آدم خوبے بود...

اما من شدم آدم لاشـــے که تیکه هاے قلبش دست همه بود...

دیگه از اون روز قلبم نشکست...

میدونے چرا؟
چون از بس خورد شده بود که کسے نتونست بیشتر بشکندش...
امــا دلگیرم از کسے که باعث شد نتونم دوباره طعم عشقو بچشم...
ولے مگه میشه قلب کسیو بشکنیو تقاص پس ندے!؟



ادامه مطلب