[RB@Blog_Title]

داخلِ کافه نشسته بودم....

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۱۹ ق.ظ
  • نویسنده :
  • بازدید : [۶۳] مشاهده
  • دسته بندی : دسته: دلنوشته ,

داخلِ کافه نشسته بودم
میزِ کنارى ام دختر و پسرى بودند،
که ناخواسته توجهم را جلب کردند
همدیگر را نگاه میکردند و کلامى بینشان رد و بدل نمیشد
بغضى که دختر داشت و هر لحظه منتظرِ شنیدنِ صداى انفجارَش بودم
و پسرى که بى تفاوت ترین آدمِ روى زمین بود
بالاخره قطره اى از چشمِ دختر جارى شد و
تمامِ پهناى صورتش را گرفت...
با صدایى لرزان
فقط یک جمله را تکرار میکرد؛
"تو قول داده بودى"
و در جواب فقط سکوت میشنید و سکوت!
از پسر بودنم بَدَم آمد
از اینکه به پشتوانه ى جنسیتشان،قولِ مردانه میدهند و
مثلِ بچه ها میزنند زیرَش
از اینکه گاهى چون نمیتوانند طرفشان را نگه دارند،
چون دوست داشتن بلد نیستند،
هى قول میدهند و قول میدهند و قول میدهند!



ادامه مطلب

نظرات ارسال شده

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی